تبليغاتX

JavaScript Codes بی اسم

                                   پنجره هجدهم


شصت و سه سال بعد


در ساعتي كه هولِ مكررّ داشت

ديوارهاي خانه تَرَك بر داشت

ممنوع بود رد شدن ، امّا زن

در دست ، حكمِ (( رد شو و بُگذر )) داشت

حسّي لبالب از (( شعف )) و (( وحشت ))

حسّي (( شگفت )) و (( دلهره آور )) داشت

در قلبِ او جوانه ي يك گُل بود

يك سينه آرزوي معطّر داشت

هر چه ستاره مست شد و رقصيد

شب را صداي شادي و دف بر داشت

صد صف فرشته سجده به كودك كرد

آن لحظه ، عرش حالتِ ديگر داشت 

             

 ( شصت وسه سالِ بعد ) همان كودك

يك روزْ صبحِ زود كه از در داشت –

مي رفت سمتِ كوچه ، زمين ناليد

( از آنچه روزِ فاجعه در سر داشت )

            

 بانگ اذان شنيده شد از مسجد

مردي براي دفعه ي آخر داشت ...

: (( پا شو غريبه ! ))

: (( كيست ؟ ))

: (( منم ! ))

( يعني :

اصرار بر هر آنچه مقدَّر داشت ‌)

: (( قَدْ قامتِ الصَّلوة ! ))

: (( نَه ، وقتش نيست ! ))

( در سجده ، ضربه حالتِ بهتر داشت )

: (( سُبحانَ رَبْ ...))

‌( وَ وقت مناسب شد 

اين سجده حكم وقتِ مقرَّر داشت )

: (( فُزْتُ وَ رَبِّ ...))

( كعبه به خود لرزيد

ديوار هاي كوفه تَرَك برداشت ) .

(این سنگ قبر، کادوی روز تولدت/ص  )

 

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 19:25 |

                                 پنجره ی هفدهم


خودكشي

 بر عكسِ  قرصِ ماه  كه يك كم گرفته بود

قلبي به قدرِ وسعتِ عالم گرفته بود

تنها نَه او ، كه كلِّ اُتاق و وسايلش

رنگِ سكوت و بي كسي وغم گرفته بود

  اشياء و رنگ ها و خطوط و قيافه ها

شكلي مهيب و درهم و برهم گرفته بود

حتّي  تمامِ عقربه ها ايستاده وُ

پاهاي آهنيِ زمان هم گرفته بود

كلّي براي خودكُشي اَش نقشه داشت وُ

بودن ، براش حالتِ مبهم گرفته بود

( يعني كه پيش از آن كه بميرد ، جنازه اَش

بويي شبيهِ بوي جهنّم گرفته بود )

 

آن روز ، رفته بود به عطّاري محل

امّا به جاي عطر ، كمي سم گرفته بود

وَ شب ميانِ جشنِ عزاداريِ خودش

با خنده ، بغض كرده و ماتم گرفته بود

از فرطِ بي كسي ،  همه ي شب در آينه

خود را به خود كشيده و محكم گرفته بود

وَ مثل يك پرنده ي بي پر ، از آسمان

برگشته ، باز چهره ي آدم گرفته بود

در بين ابرها و شب و رعد و برق و باد

باران ؟ نَه ، گريه بود كه نَم نَم گرفته بود !

 

نزديكِ صبح ، رنگِ حقيقت گرفت آن

تصميمِ تازه اي كه مصمّم گرفته بود

نَه ! خودكشي نكرده و فردا اُتاق او

عطرِ بهشتيِ گلِ مريم گرفته بود .

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 20:18 |
                                             پنجره ی شانزدهم


نويسنده 


به جاي مرد نويسنده اي كه مُرد ، چرا

شما ميان ورق پاره ها شديد فنا ؟!

شما ، دو شخصيتِ قصّه هاي او بوديد

( وَهر دو ساختگي ، پوچ ، بيخود و بيجا )

هميشه عاشقِ هم مي شديد در قصّه

وَ او هميشه جدا مي نوشتتان امّا –

شبي نوشت كه باشد ، شما به هم برسيد

وَ فكر كرد ( چه شكلّي و كِيْ ؟ چطور ؟ كجا ؟ )

وَ بعد ، چند عدد عكس از تو در ذهنش

شدند سوژه ي خوبي براي عشقِ شما...

 

 چه عكسِ ناز وقشنگي گرفته بودي ( تو ،

حياط ، پنجره ، ايوان ، درخت ، گلدان ها )

وَ بغض و غصّه و غم موج مي زد از چشمت

شبيهِ يك پريِ دور مانده از دريا

وَ او به دار و ندارش ( كه عكس هاي تو بود )

چقدر زُل زد و ناليد و لِه شد و حتّا –

چقدر مُرد ، وَ تا صبح زنده شد ( يعني :

چقدر هم بوسيد ... آه ... عكس هاي تو را )

وَ از خودش پرسيد اين چه نوع دنيايي ست ؛

حقيقي است ؟ وَ يا باز قصّه و رؤيا .. ؟

ولي چه حيف ! نويسنده مُرد اين جا وُ

تمام شد همه چيز و سياه شد همه جا

وَ فكرِ شومِ خيانت دميده شد در تو

وَ خنده هاي كثيفت بلند شد : ها ... ها ... !

وَ مَردِ قصّه پُر از واژه هاي بي جان شد

( سكوت ، مرگ ، جسد ، باد ، برف ، شب ، سرما )

وَ ردِّ پاي تو بر روي برف ها ، كم كم

به سمتِ آخرِ دنيا كشانْد نعشش را

وَ او مچاله شد و ساعتش سياه شد وُ

تمامِ ثانيه هايش كشيده شد به عزا

وَ تو نماندي و رفتي و روح او ( كه تويي )

به جسمِ يخ زده اَش برنگشته تا حالا

ولي گلايه ندارد، نوشته : (( مثل همه

تو هم بُرو ، به سلامت ، سپردمت به خدا )) .   

(این سنگ قبر، کادوی روز تولدت/ص  )

 

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 20:14 |

                                             پنجره ی پانزدهم


کابوس

آهي كشيد و هر چه نَفَس داشت ، ناله شد

دودي سياه ، دورِ سرش شكل هاله شد

هر روز ، چند سال دلش پير مي شد وُ

سي ساله هم نبود كه هفتاد ساله شد

يك شب كه خُرد و لِه شده خود را مرور كرد

يك جمله اي نوشت كه دفترمچاله شد

موضوع ، عشق بود و علي رغمِ سختي اَش

آن قَدْر هم نوشت كه چندين مقاله شد

درياي اشك بود كه خوابيد و خواب ديد

پاهاش ، دُم شدند و دو دستش دو باله شد

يك ماهيِ نجيب شد و ديد يك پري

شكلِ زني عجوزه و جلف و نخاله شد

( عاشق نشد ) وَ خواب به صد قرن قبل رفت

مجنون و دل شكسته و حيران و واله شد

با روحِ هر چه عارف و عاشق يكي شد وُ

آنها شرابِ ناب شدند او پياله شد

اين جاي خواب بود كه خون توي چشم هاش

گُل داد و لخته لخته دو چشمش دو لاله شد

گلدان شد و شنيد گُلَش هرز بوده است

از فرطِ شرم رفت ، وَ سطلِ زباله ش

            

از خواب كه پريد ، خودش بود و دفترش

دفتر مچاله بود ، خودش هم مچاله شد .

(این سنگ قبر، کادوی روز تولدت/ص  ۴۹)

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 21:3 |
 

                                                پنجره ی چهاردهم

   دريچه

 

اُتاقِ كاهگلي بود و مَرد و يك گل زرد

كه باد ، عطرِ غم انگيزِ مرگ را آورد

اُ تاقِ كاهگلي ماند و مرد و يك تابوت

وَ لحظه هاي پُر از اضطراب و ماتم و درد

ستاره ها همه از عمقِ آسمان ديدند

كه يك ستاره ي پُر نور ، در زمين شد سرد

اُتاقِ كاهگلي ناگهان به خود لرزيد

وَ سقف ، در وسطِ خود دريچه اي وا كرد

دريچه پُر شده بود از مِهِ غليظ و غبار

وَ يك فرشته كه مي گفت : (( پيشِ ما بر گرد ! ))

وَ از دريچه ي غمگين ، گُلي به بالا رفت

به روي دوشِ هزاران فرشته ي شبگرد

دريچه بسته شد و سقفْ جاي خود برگشت

وَ خانه ماند و فضاي گرفته اي از گَرد

            

وَ بعدِ آن شبِ غمگين ، كسي نمي داند :

كجاست قبر تو بانو ، كجا ست آن گل زرد .

(این سنگ قبر، کادوی روز تولدت / ص  ۳۹  )

(زمان باز شدن پنجره ی بعدی انشاءا...بعد از ایام فاطمیه)

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:0 |
                                       

                                            تکرار پنجره ی یازدهم


از اون جایی که عمر  پنجره ی یازدهم فقط دو روز طول کشید و بعد از این مدت کم پنجره ی دوازدهم باز شد و فقط ۴ نفر مهمون این پنجره  شدند،آدمک برفیپنجره ی یازدهمحسابی دلش گرفت و از دست بنده هم تا دلتون بخواد شاکی...،این شد که تصمیم گرفتم برای این که از خجالتش دربیام ، یه برنامه ی تکراری برم رو آنتن ...

آدمك    
داره مي رسه زمستون ، آخرِ فصلِ خزونهِ
مي زنه سرماي وحشي به درختا تازيونه
وقتي كه برفا بشينَنْ ، حسابي سفيد شِه اين جا
همه ي حيوونا از سرما بگردن پِيِ لونه –
آدما واسه ي خنده ميان و (( ما )) رُ مي سازن
آدمك برفي همينه ، اينُ هركس
واسه ي  يكي دو هفته مي خوانِت كه باشي اون جا
راضي باشي يا نباشي ، اينه رسمِ اين زمونه
اگه كه بخوان : مي موني ، اگه كه نخوان : مي ميري‌ !
اينه پيشوني نوشتِ آدمي كه بي زبونه
يادِته يه روز برفي  ،  اومدي با بَرفا ساختي م ؟!
اصلاً از زندگيِ ما چيزي يادِتون مي مونه ؟!
بدن و صورتم از برف ، دو تا سنگَم جاي چشمام
با زُغالا هم گذاشتي دكمه هامُ دونه دونه
بعدِشَم گفتي :كُشندَه س هواي سردِ زمستون
نمي شِه پيشِت بمونم ، ديگه من مي رَم تو خونه   
اومدي يه دَسْ كشيدي رو تنِ سردم و رفتي
از همون ثانيه حسّي زده تو دلم جوونه :
انگاري روحُ با دستات توي جسمِ من دميدي
حالا جاي برف و سرما ، رگاي من پُرِ خونه
انگاري روحُ با دستات توي جسمِ من دميدي
حالا جاي برف و سرما ، رگاي من پُرِ خونه
قلبِ برفي م ، كه يه روزي نمي دونِس تو كي هستي
حالا هِيْ  روز و شب از من (( تو )) رُ مي گيره بهونه
دو تا سنگي كه خودِت كاشتي به جاي دو تا چشمام
خيره موندن توي چشمات ، خيلي وقته كارشونه
آدمك برفيِ بي جون كه دلِش يه تيكّه يخ بود
حالا عاشق شده ، مسته ، ديوونَه س ، عينِ جنونه !
مي گَن آدم شده ديگه ، تو خيابونا مي گرده
كارِشَم هر روز و هر شب ، ناله وآه و فغونه
ولي با سنگ و زباله ، بچّه ها مي زَنَنش هِيْ
هِيْ مي گه كه عاشقم من ، هِيْ بِهِش مي گن : ديوونه !
يه روزي اگه ببيني ش ، شايَدَم نَشْناسي شْ اصلاً
داره از دَسْ مي ره ديگه ، مشتي پوست و اُستخونه
 
             
 يه روزي واسه ي خنده ، اومدي ساختي ش و رفتي
آدمك  برفي همينه ، اينُ هر كسي مي دونه .
 

(این سنگ قبر، کادوی روز تولدت/ ص۱۰۵ )

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:14 |

 

                                 پنجره ی سیزدهم


طواف

يه نفر هميشه مي گفت : (( اگه راس مي گي خدايي

يه چيزي بگو بدونم كه (( كي )) و (( كِي )) و (( كجا )) يي  

 

واسه چي عشقِ تو بايد دلَمُ لِه كُنه هر شب

مگه من گندمَم آخِه ؟ يا تو سنگ آسيايي ؟ ))

 

يه نفر كه خوب مي دونه ريشه هاش دارَن مي پوسَن

ميونِ كِرماي گُشنه ، توي اين خاكِ كذايي

 

يه نفر كه عشقِت اونُ رو زمين ، هوايي كرده

يه زمينيِ ديوونه ، يه زمينيِ هوايي !

 

تو دلِش گريه وُ 000، لب هاش واسه تو فقط مي خنده

( نمي دوني توي جشني يا تو مجلسِ عزايي )

 

يه نفر كه وقتي عشقِت يه شب آتيش به تَنِش زد

با خودِش مي گف كه بَهْ بَهْ ، چه شبي ، چه ماجرايي !

 

حالا هيچ چيزي نمونده توي خاكِسترِش حتّي

نَه سر و گوش و نَه چشمي ، نَه دل و دست و نَه پايي

 

ديگه فهميده خودِش اونيه كه هيچ (( چي )) نبوده

ديگه مي دونه تو (( او )) ني ، تو (( من )) ي ، (( تو )) يي ، تو (( ما )) يي

 

ديگه حتّي نمي پُرسه كه (( كي )) و (( كِي )) و (( چي )) هستي

ديگه خالي شده از پرسِشاي (( چون و چرا )) يي 

 

ديگه خوب مي دونه بايد كه بشينه دس به سينه

سر به زير و خوب و آروم ، مثلِ بچّه ابتدايی                                                                                

 

ديگه هيچ چيزي رُ جُز تو ، نَه مي خواد و نَه مي بينه

مي گه هر (( بها )) يي بي تو ، يعني : عينِ بي بهايي

 

ولي اون يه عُمره اين جاس ، پشتِ اين دري كه بستَه س

درُ واكُن تا ببيني اومده واسه گدايي

 

چه شبايي كه به عشقِت اومد و در زد و در زد

ولي هِيْ شنيد همينُ كه به اون مي گُف صدايي :

 

(( به طوافِ كعبه رفتم ، به حرم رهم ندادن

كه بُرونِ در چه كردي كه درونِ خانه آيي ))

(این سنگ قبر ، کادوی روز تولدت/ص     )

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 10:51 |

 

                                            پنجره ی دوازدهم


                    درسته که از پست قبلی تا امروز ۲ روز بیش تر نگذشته و  طبق روال عادی این وبلاگ هنوز ۱۳ روز دیگه تا به روز شدنش باقیه ولی این پست یه پست ویژه ست چراکه هم امروز سالروز آغاز امامت آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) بود که مطمئن هستم برای همه ي دوست داران آن حضرت،روز مبارک و خجسته ای بوده، وهم روز "عقد ازدواج" نویسنده ی وبلاگ بود .با اميد به روزي كه با  " ترك محرمات" و "انجام واجبات" در عمل از منتظران واقعي آن حضرت باشيم، این شعر عاشقانه تقدیم به...

یک شعر عاشقانه

مثل هميشه، هيچ به روي خودت نيار!

اين بارهم نيامده بودي سَرِ قرار

گفتي : (( اگر كه عاشقمي ، كو نشانه اَت ؟ ))

من عاشقم ( نشان به همين قلبِ بي قرار )

بر روي ريل هاي زمان خيره مانده اَم

شايد تو را بياورد از راه ، يك قطار !

حرفِ دلم عصاره ي اين چند واژه است :

تا كِيْ شكست ، خُرد شدن ، بغض ، انتظار؟

تقويم ها نبودِ تو راناله مي كنند

در سال هاي ساكت و بي روح و مرگبار

تقويم ، بي تو هر چه كه باشد ، قشنگ نيست

فرقي نمي كند ( چه زمستان و چه بهار )

حتّي تمامِ فلسفه ها بي تو مبهم اَند

مرزي نمانده بينِ جهان ، جبر ، اختيار

دنيا پُراست از همه ي چيز هاي شوم

از هر چه اتفاقِ عبث ، تلخ ، ناگوار

از زندگي به شيوه ي حيوان ، ولي (( modern ))

( يعني كه كار ، پول ، هوس ، كار ، كار ، كار 000 )

از (( ism )) هاي پُر شده از پوچِ پوچِ پوچ 

از طرزِ فكر هاي طرفدارِ انتحار 

از هر چه ريشه اَش به حقيقت نمي رسد

از ماسك هاي چهره نما ، اسمِ مستعار

از جنگ هاي خانه برانداز و بي دليل

از قتلِ عام ، بمب ، ترور ، چوبه هاي دار

دنيا شبيهِ بشكه ي باروت ، شب به شب

نزديك مي شود به عَدَم ، مرگ ، انفجار

من شرط بسته اَم كه مي آيي و مطمئن -

هستم ، بَرنده مي شوم آخر در اين قمار 

يعني كه مي رسي و جهان پاك مي شود

از هر چه جسمِ فاسد و اشباحِ نابكار

آن وقت ، با دو دستِ خودت پخش مي كني

در بينِ تشنگانِ جهان ، سيبِ آبدار

حرفِ دلم عصاره ي اين چند واژه است :

تا كِيْ شكست ، خُرد شدن ، بغض ، انتظار ؟

اين شعر اگر چه قابلتان را نداشته

آقا ! فقط قبول كنيدش به يادگار

اصلاً براي اين كه بفهمم چه گفته اَم

انگشت روي مصرعِ دلخواهِ خود گذار :

- يك شعرِ عاشقانه كه مي خواني اَش ،

  وَ يا

- يك مشت دردِ دل كه نمي آيدت به كار. 

(این سنگ قبر کادوی روز تولدت/ص۷۹)

(قرار ما برای پست بعدی ،انشاءا... ۱۵/۱/۸۸  )                          

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 8:30 |
 

                                            پنجره ی یازدهم


آدمك    
داره مي رسه زمستون ، آخرِ فصلِ خزونهِ
مي زنه سرماي وحشي به درختا تازيونه
وقتي كه برفا بشينَنْ ، حسابي سفيد شِه اين جا
همه ي حيوونا از سرما بگردن پِيِ لونه –
آدما واسه ي خنده ميان و (( ما )) رُ مي سازن
آدمك برفي همينه ، اينُ هركس
واسه ي  يكي دو هفته مي خوانِت كه باشي اون جا
راضي باشي يا نباشي ، اينه رسمِ اين زمونه
اگه كه بخوان : مي موني ، اگه كه نخوان : مي ميري‌ !
اينه پيشوني نوشتِ آدمي كه بي زبونه
يادِته يه روز برفي  ،  اومدي با بَرفا ساختي م ؟!
اصلاً از زندگيِ ما چيزي يادِتون مي مونه ؟!
بدن و صورتم از برف ، دو تا سنگَم جاي چشمام
با زُغالا هم گذاشتي دكمه هامُ دونه دونه
بعدِشَم گفتي :كُشندَه س هواي سردِ زمستون
نمي شِه پيشِت بمونم ، ديگه من مي رَم تو خونه   
اومدي يه دَسْ كشيدي رو تنِ سردم و رفتي
از همون ثانيه حسّي زده تو دلم جوونه :
انگاري روحُ با دستات توي جسمِ من دميدي
حالا جاي برف و سرما ، رگاي من پُرِ خونه
انگاري روحُ با دستات توي جسمِ من دميدي
حالا جاي برف و سرما ، رگاي من پُرِ خونه
قلبِ برفي م ، كه يه روزي نمي دونِس تو كي هستي
حالا هِيْ  روز و شب از من (( تو )) رُ مي گيره بهونه
دو تا سنگي كه خودِت كاشتي به جاي دو تا چشمام
خيره موندن توي چشمات ، خيلي وقته كارشونه
آدمك برفيِ بي جون كه دلِش يه تيكّه يخ بود
حالا عاشق شده ، مسته ، ديوونَه س ، عينِ جنونه !
مي گَن آدم شده ديگه ، تو خيابونا مي گرده
كارِشَم هر روز و هر شب ، ناله وآه و فغونه
ولي با سنگ و زباله ، بچّه ها مي زَنَنش هِيْ
هِيْ مي گه كه عاشقم من ، هِيْ بِهِش مي گن : ديوونه !
يه روزي اگه ببيني ش ، شايَدَم نَشْناسي شْ اصلاً
داره از دَسْ مي ره ديگه ، مشتي پوست و اُستخونه
 
            
 
يه روزي واسه ي خنده ، اومدي ساختي ش و رفتي
آدمك  برفي همينه ، اينُ هر كسي مي دونه .
 

(این سنگ قبر، کادوی روز تولدت/ ص۱۰۵ )

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 9:7 |

      

                                    پنجره ی دهم


 ويلچر

 در خاطراتِ پُر شده از هر چه هست غم

پشتِ دو تايشان شده از حجمِ درد ، خَم

عمري ست كه كنار هم اَند و يكي يكي

تقديرِ گنگ و تيره ي شان مي خورَد رقم

دنيا به چشم هر دو فقط چيزِ مبهمي ست

چيزي ميانِ هستي و غم ، شادي و عَدَم !

آن دو هميشه در سرِ كوچه نشسته اَند

امّا به چشمِ مردمِ اين شهر : (( محترم )) !

من هم رفيق هر دويشانم هميشه وُ

گاهي هم آن دو را بشود ، پارك مي بَرَم

اين عكسِ يادگاريِ (( آن دو )) ست ، توي پارك :

(( يك ويلچر )) ، (( يك انسان )) سرد وشبيهِ هم

در چشم هاي خسته ي من : (( پاك و بي گناه )) !

اماّ به حكمِ مبهمِ تقدير : (( متّهم )) !

من سخت گريه مي كنم امّا (( بدون اشك )) !

چشمم كه خيس مي شود امّا (( بدون نَم )) !  

پاهاي تو ، براي من اين دفعه من فلج !

پاهاي من ، براي تو پاشو و يك قدم …

يا نَه ! بُرو بُدو ! بُرو شادي كن و بخند !

اين بار من به جاي تو معلول مي شوم

 ديگر نَرو به پيشِ پزشكِ معالجت !

نذري نده ، دخيل نبند و نَرو حرم !

حرف مرا قبول نداري اگر ، ببين

حتّي به جان هردويمان مي خورم قسم –

كه پاي تو ، براي من اين دفعه من فلج

پاهاي من، براي تو پاشو و دستِ كم –

اين شعر را قبول كن از شاعري كه هيچ

چيزي نداشته ست به جز كاغذ و قلم .

(این سنگ قبر ، کادوی روز تولدت/ص   ۶۰  )

تاریخ باز و بسته شدن پنجره ی بعدی ۱۵/۱۲/۸۷(اگه خدا بخواد)

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 0:24 |
                                               

                                                 پنجره ي نهم                 


 1. قول و قرار  بی اسم:

 مي خوام با عرض پوزش از همه ي دوستاني كه تا امروز " بعد از اطلاع رساني  در خصوص به روز شدن اين وبلاگ" بزرگوارانه  زحمت سر زدن  و نقد و بررسي اشعار رو متقبل مي شدند ، خواهش كنم كه بنده رو از انجام اين وظيفه ،صرفا به دليل مشغله ي بيش از حدي كه مدتيه دچارش شدم و  تقريبا  از بيشتر كارهام باز موندم، معاف كنن و در صورت تمايل در اول و پانزدهم هر ماه انشاء ا...  بعد از تشريف فرمايي  ، شاهد به روز بودن اين وبلاگ  باشند(پس قرارمون اول و پانزدهم هر ماه). پيشاپيش هم از دوستاني كه به همون دليل ياد شده متاسفانه از اين به بعد كمتر  وشايد دير دير ،اين افتخار و سعادت نصيبم بشه كه بهشون سر بزنم با تمام وجود عذر خواهي مي كنم  و دلم مي خواد عذر اين كمترين رو بپذيرند و بنده رو از دعاي خيرشون محروم نكنند.


 ۲. غزل بي اسم :

 

پرنسس  

 مانند لاشخور شده كم كم (به جاي قو )

روحِ زني كه توي خيابان ،كنار جو –

در (( مردها )) كه مثلِ لجن عاشق (( زن )) اَند

لوليده وبه عمقِ لجن رفته تا گلو

يك شب ، شبيهِ آيينه اي پُر تَرَك شد وُ

از لاي درزِ آيينه خود را كشانْد تو

از چشم هاي متّهمِ خود ، سؤال كرد :

يك مرد ( مرد واقعاً عاشق )كجاست ؟كو ؟

هر كس رسيده گفته به او: عاشقِ تو اَم

قلبم بهشتِ عشقِ تو است اي فرشته خو !

من؟! شاهزاده اي كه تو را دوست دارد وُ

عمري براي يافتنت كرده جستجو !

پس تا تو هم پرنسسِ رؤياي من شوي

با من بيا به قصر بلورينِ رو به رو

زن هم كه گول خورده و با مرد رفته وُ

بعد از يكي دو روز شنيده : (( بُرو  نگو ما عاشق هميم ،

                                                            وَ حتّي نپرس كه

پاكي ، غرور ، عشق ، جواني و آرزوهايم چه مي شود ،

همه اَش مشكلِ تو است

اصلاً بُرو بمير و بخز در ميان گوري كه خودت به دست خودت كنده اي ،

                                                                                 ولي

باران شروع مي شود از اين به بعد و او –

آن قدر اشك ريخته كه ذرّه ذرّه ي

روحش كه لاشخور شده بود وُ

                           دو چشم و موهايش شبيه بچّگي اش مي شود كه بود :

معصوم و دوست داشتني ، ناز و خنده رو

احساس مي كند كه دو تا بال دارد وُ

از لاي درزِ آينه اي پر ترَك به سوي آسمان پريده وُ

از آن به بعد هم  ، عكسي درونِ آينه مانده ست ( شكل قو ).

(اين سنگ قبر كادوي روز تولدت/ص   ۳۶  )

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 21:48 |
 

                                         پنجره ی هشتم


اين غزل رو (هر چند برای ده سال پیشه)به احترام دوستاني انتخاب كردم كه دوست داشتند غزل چاپ نشده اي رو بخونن :

 

سیب و کرم

افسوس، عشق وا ژه ي بي محتوي شده!

مثل مترسكي ست كه آدم نما شده

بي خود نگفته اند كه "شاعر شنيدني ست"

وقتي تمام حنجره ها بي صدا  شده  -

فرياد مي زنم : به خدا عشق و عاشقي

در چارراه فاجعه تنها رها شده

باور نمي كنم كه نگاه كثيف كرم

خواهان حفظ عصمت اين سيب ها شده

آيا به نام عشق گدايي نكرده اند

آن قلب هاي بسته كه با سكه وا شده؟!

جايي كه حرف  حرف الفباي عاشقي

بازيچه ي كلاس هوس هاي ما شده –

باور نمي كنم كه به پا شوق عاشقي ست

شايد كه كفش هاي دلم تا به تا شده !

11 مهر 1377

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 23:35 |

 

                                               پنجره ی هفتم


 

مشك

چه جوري مي تونه آخِه نباشه دل ، نِگرو نِش ؟

سه تا بچّه ها شُ كُشتَه ن ، اينه آخرين جَوو نِش

ولي اون ماهِ قبيلَه س ، نمي شِه شب شِه ، نباشه

مگر اون موقع كه ديگه نباشه نام و نشو نِش

اگه كه لشگرِ اَبرا بيان و ماهُ بگيرن

بعد از اون تيره و تاره ، تا هميشه آسمونش

امّا اين بچّه ها تشنَه ن ، يه نفر بايد بُلَنْ شِه

يكي كه زخمِ نشستن ، رسيده به اُستخونش

چه جوري مي تونه پنهون بِشِه از نگاهِ زن ها

وقتي كه قبيله : خيمه باشه ، دستِ او : ستونش ؟!

تازه وقتي صورتِش رُ مي پوشونه ، بچّه ها، باز

خيلي زود  مي شْناسن اونُ از چشاي مهربو نش

             

 

يادِش اومد اون شبي كه مادرِش يكي دو جمله ….

ولي بغض و گريه ديگه اومد و نداد اَمونش :

(( گُلِ نو بهارِ عمرم ، پسرم ! خدا نگهدار !

ديگه مادرِت مي دونه رسيده فصلِ خزونش

مي دوني چه حسّي  دارم ؟ حسِّ اون پرنده اي كه

يه نفر بياد و آتيش بزنه به آشيونش …))

( به خودِش اومد كه ظُهره ) مثل ‌(( شير )) ي كه مي غُرّه

رفت و زد به قلب دشمن ، به (( شُغالا )) ي زبونش 

 

 


 حالا اون كنارِ نَهره ، مي شينه پُر كُنه مَشكُ

( بچّه ها تشنه ي آ بَنْ ، شغالا تشنه ي خونش )

مشك‏ٌپر كرده و مي خواد که يه جرعه هم بنوشه 

ولي نه ! ريخته اون آبُ هنوزم خشكه زبونش

يادِ بچّه هاي تشنه ، شونه هاي اونُ لرزوند

شونه هايي كه زمونه نتونِس  بِده تكونش

پا مي شه ، تشنه ي تشنه ، مي زنه به قلبِ لشگر

ولي اون مونده و مَشكِش ، دشمن و تير و كمونش …

             

 

 دو تا دستِ خوني حالا ، يه طرف افتاده و اون

واسه ي رسوندنِ آب ، با تموميِ تَوونش –

به دهن گرفته مشكُ ، مي كِشه به روي خاكا

( ولي فاييده نداره ديگه اين كِشون كِشونش )

بَدَنِش ، مثل يه چِشمِش  ، پُر شده از تير و نيزه

ولي باز چِشِش به مَشكه ، با نگاهِ خونْ چكونش

كي ديده كه ماه با پاهاش تيرُ از چِشِش دَراره ؟!

كي ديده كه ماهُ از پشت بزنند و واژگونش –

كُنَن و بِرَن با خنده همه جا جار بِزنَن كه

هر كي كه (( ما )) رُ نبينه ، مرگشُ مي ديم نشونش ؟!

           

 

 حالا اُفتاده رو خاكا ، دهنِش خوني و خاكي

به دهن گرفته مَشكُ ، به لبش رسيده جونش .

 

(این سنگ قبر ، کادوی روز تولدت،ص۸۶)

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 0:58 |

                                          پنجره ی ششم


 رمان - تراژدي

 

شبِ تبانيِ پنهانيِ (( قضا )) و (( قدر ))

شب قطارِ زمان روي ريل هاي خطر

صداي سُرفه ي خشدارِ ساعتي مسلول 

( وَ چند قطره ي خون روي ميز ، پنجره ، در )

قلم بلند شد و واژه ها رديف شدند :

(( رُمان – تراژديِ )) قتلِ يك ...، نَه ! چند نفر

تمامِ مغزِ نويسنده لب به لب از مرگ !

اُتاقِ خوابش لبريز از تب و بستر !

وَچند مرتبه كابوسِ شعله ، دود ، عطش !

وَ چند مرتبه هم آب و قرصِ خواب آور !

وَ روحِ (( تشنه )) ي او شمع شد ، زبانه گرفت

وَ شمع (( آب )) شد و مَرد سوخت تا آخر 

وَ شعله شعله ، به متنِ رُمان رسيد آتش

وسطر سطر رمان،واژه واژه خاکستر

 به جُز سه چار خط از چند سطرِ پاياني

كه مي رسيد به خون ، خيمه ، تير ، نيزه ، سپر !

سپاهِ سبز : قداست ، دفاع ، عاطفه ، خير !

سپاهِ قرمز: عصيان ، هجوم ، فاجعه ، شر !

عطش ( شبيه به يك جفت دست خون آلود )

كشيده بود تنِ هر چه تشنه را در بر

وَ ماه ( مَشك به دندان ) از آسمان اُفتاد                                                                                

وَ مَشك ( مثلِ خودِ ماه ) پُر شد از خنجر

رسيد متن به مردي كه بينِ دستانش

گُلِ شكفته ي شش ماهه ، شد گلي پر پر

وَ بوسه زد به گلوگاهِ آسمان ، خورشيد

( وَ فكر كرد به رازِ وصيّتِ مادر )

رُمان به اوجِ خودش مي رسيد ، جايي كه

پريد و پر زد از آن جا پرنده اي بي

به خنده ، لشگر شيطان به گوش هم گفتند :

چه روز خوب و قشنگي ست ،گوش شيطان كر !

زمين مچاله شد آن لحظه كه رسيد به هم

سرِ بريده ي بابا و دامنِ  دختر

وَ شب ، نمايشِ معكوسي از (( حقيقت )) و (( وهم ))

 شبِ شيوعِ (( مسلمان )) و قحطيِ (( كافر )) 

وَ روز ، روزِ عبث بود وساعتِ عصيان

وَ سال ، شصت و يكِ كُشتنِ حقوقِ بشر

 

 رُمان به نيمه ... ، ولي ساعت از نفس اُفتاد

( وَ چند قطره ي خون روي ميز ، پنجره ، در )

قلم ، شهيد شد و خون مشكي اش ماسيد

رُمان : تمام ، قلم : سوخت ، دود شد : دفتر  .

(این سنگ قبر،کادوی روز تولدت/ص۷۲)

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 5:18 |

                                                پنجره ی پنجم                                                    


۱. پاسخگویی بی اسم:

 

در پنجره ی (پست) قبلي ، تلاش كردم در پينوشت  تمام نظر ها (كامنت ها) ي دوستان پاسخگوي سوال ها ، انتقادها و پيشنهاد ها باشم و تصميم دارم از اين به بعد هم اين نحوه ي پاسخگويي رو ادامه بدم،به سه دليل:

1.حفظ احترام همه ي عزيزاني كه با صرف وقت و...به بلاگ سر می زنن و پيام می گذارن.

۲.بعضی از دوستان یا وبلاگ شخصی ندارن ویا آدرسی از خودشون باقی نمی گذارن تا بشه ...

۳.بعضي از دوستان سوال هايي رو مطرح مي كنن كه دونستن پاسخ نويسنده ي بلاگ براي ساير مخاطبين هم جالب و در بسياري مواقع ضروري به نظر مي رسه ، كه ميتونن به جاي صرف وقت و خارج شدن از اين صفحه و وارد شدن به بلاگ شخص سوال كننده ،بلا فاصله در همين صفحه و در پينوشت نظر ،پاسخ نويسنده ي بلاگ رو هم به سوال مطرح شده بخونن.

در ضمن شما دوستان هم مي تونين براي خوندن پاسخ نقدها ،پيشنهادهاو سوال هايي كه  خودتون مطرح كرده بودين به پنجره ی  قبلي مراجعه كنين !


 

۲.غزل بی اسم:

 

غزل ۱۲

بهار آمد و تقويمِ خانه زيبا شد

شبي گذشت ، سه تا شاخه گل شكوفا شد

سه تا پسر، سه گل بی نشان، و مادر که

تمام جسم و جواني ش ، وقفِ گل ها شد

براي بابا هم حجم كهنه ي تقويم

پُر از غرور و قشنگي و شور و غوغا شد

شبي ، شبيه به شب هاي قبل ، مادر، باز

براي جشنِ عروسيِ شان مهيّا شد

سه سفره چيد و سه آيينه شمعدان و سه گل

وَ بعد ، توي خيالش سه جشن بر پا شد

سه تا عروسِ خيالي گرفت و در ذهنش

به خنده گفت كه گل هاي خانه شش تا شد

وَ اين چنين همه ي روز هاي آن مادر

به رنگِ آبيِ روشن ( به رنگ رؤيا ) شد

            

 

ولي سه اَبر به سمت خيالِ مادر رفت

وَ توي صفحه ي تقويمِ خانه ، فردا شد

بهار بود ، ولي چرخِ آسمان چرخيد

وَ فصل ، فصلِ شكست و سكوت و سرما شد

وَ در شبي كه هوا تا  هميشه اَبري ماند

سه رعد و برق زد و پشتِ آسمان تا شد

سه تا برادر ، با هم ، سه تا پرنده شدند

سه تا پرنده پريدند و خانه تنها شد

دو چشمِ مادر ماند و سه تا دريچه كه هر –

كدام ، سمتِ تنِ سردِ يك پسر وا شد  

جنازه هاشان را كه زمين مصادره كرد

وَ روحِ آنها هم سهمِ آسمان ها شد

دو چشم مادر ماند و سه قاب عكس و سه شمع

وَ حجمِ درد ، مساويِ حجمِ دنيا شد

براي گريه ولي حجمِ چشم ها كم بود

وَ آن دو چشم ، دو تا بركه ؟ نَه ، دو دريا شد !

وَ بعد ، آينه ي عقدِ شان تَرَك برداشت

سه بار عقد ، سه تا جشنِ مرگ بر پا شد !

          

 

سه تا پسر ، ولي از آن سه تا كدام يكي

عصاي موقعِ پيري براي بابا شد ؟!

وَ كار مادر هم ، جاي پخشِ شيريني

ميان مجلس ترحيم ، پخشِ خرما شد .

 (این سنگ قبر،کادوی روز تولدت/ص۴۵)

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 15:30 |

                                        پنجره ی چهارم


۱.غزل بی اسم:

 

غزل ۲

سه عقربه که سه تا خنجرند بعد از تو

گلوی ثانیه را می درند بعد از تو

همین خطوط که بر حول خویش می گردند

پر از دقایق هول آورند بعد از تو

و در نمایش این قتل عام وحشتناک

تمام ثانیه ها بی سرند بعد از تو

شماره ها وسط این نمایش مرموز

بدون نقش؟ نه،بازیگرند بعد از تو!

وبا شمارش معکوس ،هم زمان را،هم

زمانه را به عقب می برند بعد از تو

 

سه عقربه که شبیه سه ضلع" برمودا"ست

مثلث خطری دیگرند بعد از تو

تمام قطب نما های این مثلث شوم

بدون سمت ، و بی محورند بعد از تو

و در هوای مه آلود و گنگ ثانیه ها

دو چشم خیره بر این باورند بعد از تو ـ

که روی صفحه ی ساعت به جای عقربه ها

سه مرد نعش مرا می برند بعد از تو.

(این سنگ قبر، کادوی روز تولدت / ص۱۵)

 

 


 

 ۲.نقد و نظر بي اسم :

 هر انسان كتابي است كه با تولد به چاپ اول مي‌رسد، با مرگ ناياب مي‌شود و روز محشر به چاپ دوم مي‌رسد و بلافاصله نقد مي‌شود!     (براده ها/دکتر سید حسن حسینی)

همون طوري كه چند هفته ي پيش خدمتتون گفته بودم ، در جلسه اي كه در روز چهار شنبه ۲۴/۷/۸۷به همت كانون ادبي باران در دانشگاه الزهرا برگزار شد، مجموعه ي غزل هاي به هم پيوسته ي"آخرين دقيقه هاي آخرالزمان" مورد نقد وبررسي قرار گرفت كه ضمن تشكر از برگزار كنندگان اين جلسه وبزرگواراني كه به ارائه ي  نقد هاي خود پرداختند(خانم ها:متين السادات عرب زاده،اسماء رحماني،  پديده شجاعي، كيانا برومند جاويد،آرمیتاگودرزي پور ،مریم عرب ،چوپانی و آقاي پيمان صفردوست) نقد آقاي صفر دوست به عنوان نمونه اي از نقدهاي ارائه شده ، در اين پست تقديم شما عزيزان میشه:

نقدي بر كتاب" آخرين دقيقه هاي آخرالزمان" نوشته ي مهدي زارعي

نقد از : پيمان صفر دوست

 

شعر آييني در معناي مصطلح آن،پس از پيروزي انقلاب اسلامي ،با ظهور انديشه هاي نو وزاويه ديد هاي مختلف تحولي چشم گير پيدا كرد كه هم راستا شدن آن با ادبيات جنگ و دفاع مقدس رفته رفته رنگ وبويي تازه به اين نوع آثار داد.

شاعران نسل انقلاب با بهره گيري از آثار متقدمان  وتوام كردن آن با ديدگاه ها و يافته هاي خود ،رگه هاي مشترك بين دين و احوال عصر حاضر را در قالب هاي مختلف شعري بروز دادند.رگه هايي كه در همراه شدن با  ديد گاه هاي شاعر ،رنگ و بوي شخصي شدن به خود مي گرفتند و از صورت هاي نخ نماي گذشته دور مي شدند.

البته از آنجا كه پيدايش هر اثر ناب و با ارزش،بروز تعداد زيادي بدل كم ارزش را به دنبال دارد ، ديري نپاييد كه اشعار قدرتمند شاعران،مورد تقليد خيل متشاعران قرار گرفت.اگر چه اين روند كميت شعر آييني را افزايش داد،ولي به همان اندازه كيفيت اين نوع آثار را كاهش داد.با توجه به فضاي موجود وپسند جامعه،هر روز به تعداد اثار تقليدي اضافه شد و رفته رفته شعر آييني از حالت خود جوش و دلي خود،به شكل ابزاري،سفارشي و مناسبتي تغيير ماهيت داد.

در اين نوع تغيير شكل يافته ي شعر آييني،ديگر ديدگاه ها،كشف ها و روايت ها نقش چنداني ايفا نمي كردند(نمي كنند) و بيشتر بار آييني بودن به دوش كلمات خاص و عبارت هايي بود(است)كه در حافظه ي مخاطب،موضوع مورد نظر مولف را تداعي   مي كرد(مي كند).

اين نوع پرداخت موضوع،شعر هايي را پديد آوردكه اگر اسم يا عبارت خاص آن را برداريم،مي تواند به يك شعر عاشقانه ي متوسط تبديل شود.

با وجود اين هنوز هم شاعراني هستند كه دغدغه هاي ديگري به جز مناسبت و سكه دارند و مي خواهند دل خود را قلم بزنند.حركت هاي چند سال اخير شاعران جوان در حوزه ادبيات آييني،نويد روزها و اشعار بهتري را مي دهد.


"مهدي زارعي "يكي از جوانان موفق در عرصه ي شعر و به خصوص در قالب غزل است.در سال هاي اخير  با بروز انواع شيوه هاي نگارش و سبك هاي نوين(!)در قالب هاي مختلف شعر ، اهل ادب  ومخاطبان دچار نگرش هاي مختلف شده اند.به همين دليل شناخت سره از نا سره بسيار دشوار شده است،اما زارعي در اين سال ها بدون توجه به اين بازي هاي مقطعي همواره بر غزل بودن آثارش تكيه داشته و از الحاق پسوند هاي عجيب اين روز ها به اشعارش پرهيز كرده است و شايد همين نگرش او به قالب مورد نظرش، باعث شده تا غزل زارعي يكي از سالم ترين نمونه هاي اين قالب چه از لحاظ ساخت و چه از لحاظ مضمون در ميان هم دوره هاي او باشد.

زارعي در طول غزل همواره ساختار وتكنيك هاي لفظي را در خدمت مضمون خود قرار مي دهد و كم تر يكي را فداي ديگري مي كند.آشنايي او به حذف ها،شبه جمله ها وبدايع شعر كلاسيك و عروض سنتي در كنار موضع گيري او پيرامون مسائل اجتماعي و آميخته كردن اين دو با زبان معيار امروز موجب شده تا شعر او در ميان       هم نسلان و پيشكسوتان مورد توجه قرار گيرد.

مهدي زارعي كه از گزيده كار ترين شاعران اين نسل محسوب مي شود ،كم تر خود را در اختيار شعر  مي گذارد و غالبا سوار بر مضمون غزل است به طوري كه مخاطب در بيش تر آثار او حضور شاعر را در روايت حس مي كند.

در شعر آييني نيز مي توان رد پاي اين شاعر را در اثار چند سال اخير به وضوح مشاهده كرد.شعر آييني در زبان زارعي تعريفي خاص دارد.از نگاه او شعر آييني بيش تر جنبه ي اسطوره اي(در معناي عام)و سمبليك دارد.

شعر آييني او كم تر رنگ و بوي مرثيه به خود مي گيرد و سعي مي كند اين ادبيات را از موضع شخصي خود نقش بزند.

به همين دليل كار هاي ادبي او كم تر در زمره ي آثار سفارشي و مناسبتي قرار مي گيرد.

نكته ي بارزي كه در شعر آييني مهدي  زارعي وجود دارد و از ديد نگارنده شايد مهم ترين عامل توفيق او در اين عرصه است،دوري كردن از نام هاي خاص و شناسنامه دار در طول غزل است.در اشعار آييني زارعي كم تر از نام معصومين(عليهم السلام) استفاده مي شود در حالي كه اين افراد در طول اثر همواره حضور دارند.استفاده از استعاره ها و جايگزين هاي معنايي موجب مي شود تا مخاطب دچار يك حس كشف شود،كشفي كه در واقع كشف نيست و مقصود اصلي شاعر بوده ولي به گونه  ای بيان شده كه خواننده گمان می كند كه مقصود غزل را خود   يا فته و از اين حس دچار شعف مي شود.

ادامه ی مطلب رو در ادامه ی مطلب بخونید:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 2:15 |

                                        پنجره ی سوم


۱.دیگه بی اسم چی داره که بگه؟!

 هنوز این پنجره ی مجازی دو بار بیشتر به سمت وسعت حقیقی دل های شما باز وبسته نشده (چقدر شاعرانه حرف زدم ) که شما رفقا این همه شرمندم کردین،نمی دونم جز اینکه خیلی ساده و خودمونی بگم از همه تون ممنونم دیگه چی دارم که بگم؟!

 

2.این هم از "نقاب جدید" بی اسم:

 سه نفر از رفقای خیلی خیلی مهربون برای طراحی قالب بی اسم  اعلام آمادگی کردن که در نهایت "علی"  آقای "دهقانی" عزیز زحمتش رو کشید و ما رو یک در دنیا و صد در آخرت شرمنده ی خودش کرد(علی جان  توی دنیا که کاری ازم بر نمیاد برات انجام بدم ،یادم باشه توی اون دنیا وقتی داشتم        می رفتم جهنم حتما با خودم ببرمت).

 

3." کرکره ی پایین" بی اسم:

 ببینین رفقا اگه قرار باشه فقط با شعرهای جدیدم به روز باشم ، باید همین الان کرکره رو بکشیم پایین و در مغازه رو تخته کنیم چون که در این صورت فاصله ی به روز شدن ها احتمالا 2-3 سال یه بار می شه ، اگه شما این طوری  دوست دارین  من حرفی ندارم ...،اگر هم که نه، پس یه خرده دندون رو جیگر بذارین دیگه...(البته سعی می کنم از شعرهای  قدیمی ترم که توی کتاب ها چاپ نشده بیشتر استفاده کنم که یه جورایی جبران بشه...)

 4. این هم "دو تا غزل" بی اسم (یکی ش چاپ شده، یکی ش چاپ نشده):

 

غزل ۲۹

بدون ورد و طلسمی ،بدون جادویی
شکافت قلبم و بی پر زدن پرستویی ـ

شبیه جانم ازاعماق سینه ام کوچید
دو دست خونی من ماند و هیچ چاقویی

و راه افتاد ازمن کسی که از من رفت
به سمت بی سمتی و به سوی بی سویی

و روی شانه ی خود برد نعش سردش را
به جستجوی تو که روح رفته ی اویی

و بعد درویشی شد،گریست،هوهوکرد
چه سخت گریه ی شوقی ، چه تلخ هوهویی

و هشت مرتبه هرشب تو را نوشت ، نوشت:
چقدر ماه قشنگی !چه عطر شب بویی!

و حتم داشت  که بی تو به باد خواهد رفت
به کوه ودشت  زد و رفت و بر لب جویی ـ

به عمد ، آهوشد، بعد توی دام افتاد
شکارچی آمد

:به، چه ران و  پهلویی!

و خواست سر ببرد که تو آمدی از راه
تویی که ضامن آهو و بچه آهویی

(این سنگ قبر کادوی روز تولدت - ص۹۹)

 

غزل

اگرچه زندگی من به عشق وابسته ست

دلم به روی تمامی عشق ها بسته ست

برای پنجره ای با حفاظ فولادی

چه فرق می کند اصلا که باز یا بسته ست ؟!

همیشه شاهکلیدی که سهم من بوده

به چند چرخش معکوس ، قفل را بسته ست

دلم گرفته از این سال ها ی بی احساس

از این دلی که نجیب ست و دست و پا بسته ست

در این اتاق ، فقط عنکبوت تنهایی

به روی سقف دلم تار انزوا بسته ست

منی که کوچه ی تاریک وگنگ زندگی ام

ار ابتداش خراب و در انتها بسته ست ـ

درون قبر ، دهانم که پر شده از خاک

هنوز غرق سوال است ، منتها بسته ست.

 (این غزل تقریبا ۹ سال پیش نوشته شده ، ولی خب اینکه چیزی رو عوض نمی کنه...)

 

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 8:0 |

                                       پنجره ی دوم


قند مکرر بی اسم: 

(دارم با خدا حرف می زنم ،خواهشن فال گوش وای نستید)

خدایا ازت ممنونم که بهم اجازه دادی با بنده هات صحبت کنم،بنده هایی که خیلی هاشون رو می شناسم ودوستشون دارم ،خیلی هاشون رو هم اگه بشناسم دوست خواهم داشت  (واحیانا بالعکس)بعضیاشون هم من رو می شناسند و دوستم ندارند و بعضیای دیگه هم اگه من رو بشناسند دوستم نخواهند داشت(وباز هم احیانا...)خودت که بهتر از هر کسی این چیزا رو می دونی،آخه تو مقلب القلوبی واختیار همه ی دلا دست خودته.من ازت انتظار ندارم کاری کنی که همه دوستم داشته باشند،فقط ازت خواهش می کنم که مواظبم باشی تا کاری نکنم که باعث بشه آدمایی دوستم داشته باشند که تو رو دوست ندارند،آمین یادوست!(عجب آدمایی هستینا مگه نگفتم گوش نکنید؟!)

 

 ۱.به این میگن" آخر انتقاد پذیری" بی اسم :

الف : گفتید: قالب وبلاگت خوب نیست. گفتم : چشم عوضش می کنم(به همین سادگی) فقط خودتون که می دونید  من از این کارا بلد نیستم و منتظرم یه خییر(تشدید رو پیدا نکردم مجبور شدم "ی " رو 2بار تایپ کنم)وبلاگ ساز پیدا بشه و...

ب : گفتید: بابا بی تجربه !مگه میشه هفته ای یه بار  وبلاگ رو به روز کرد؟! گفتم:اینم به روی چشم ! از این به بعد هر وقت تونستم این کارو می کنم ... (خودتون خواستیدااا، من که می تونستم...)

 

۲.اخبار بی اسم :

الف : به نقل از منابع موثق بعد از انتشار خبر  راه اندازی وبلاگ بی اسم  بعضی ها که از نزدیک بازندگی عهد حجری صاحب وبلاگ آشنا بودند باتعجب ،این جوری گفته اند: جلل الخالق ! به حق چیزای ندیده ونشنفته!آخرالزمون شده ننه واز این جور حرفا...

ب:تکذیبیه :بنده به هیچ وجه از کلبه ی سنگی خودم بیرون نیومدم و همون طوری که توی پست قبلی گفتم فقط برای اون یه پنجره گذاشتم  تا بعضی وقتا بیام لب پنجره و یه قالیچه ای چیزی بتکونم و ( ببخشید! این ضرب المثل برای یه جای دیگه بود...)بعدش هم خیلی زود برگردم ....

 

ج :روز چهار شنبه 24/7/87 جلسه ی نقد کتاب  "آخرین دقیقه های آخرالزمان" در دانشگاه الزهرا برگزار شد و حسابی مارو شرمنده کردند که ضمن تشکر از اعضای کانون ادبی باران و مسئولین فرهنگی این دانشگاه اگه متن مکتوب نقد ها رو به دستم برسونند، حتما در پست های بعدی ازشون استفاده می کنم.

 

۳. غزل بی اسم :

غزل1

 

مرگت به روح خسته ی من شعر یاد داد

بعدش مرا برای همیشه به باد داد 

 روحم وسیع تر شد و مانند روح تو

تا دست مرگ ،دست مرا امتداد داد

  من مرده ام (شبیه خودت) پس ببین که مرگ

حق مرا چه خوب در این رویداد داد

  بعد از تو هیچکس به دلم پی نمی برد

(مثل کسی که نامه به یک بی سواد داد)

 

روحت شبی بلیط قطار مرا به من

 وقتی در ایستگاه عدم ایستاد داد

و تو که آمدی به سراغم به دست من

 دستی به جای شاخه ی گل یک مداد داد

یعنی که بعد از این همه چیزم نوشتنی ست 

یعنی که شعر ،هستی من را به باد داد.

 

(این سنگ قبر ،کادوی روز تولدت – ص13)

                                                                       

 

 

                                                                                

 

                                    

                                                  

                                                                                                                                                                                                                                                   

 

 

 

                                                                     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 11:1 |

                                          پنجره ی اول


۱.دارم با خدا حرف می زنم ،خواهشن فال گوش وای نستید:

خدایا ازت ممنونم که بهم اجازه دادی با بنده هات صحبت کنم،بنده هایی که خیلی هاشون رو می شناسم ودوستشون دارم ،خیلی هاشون رو هم اگه بشناسم دوست خواهم داشت (واحیانا بالعکس)بعضیاشون هم من رو می شناسند و دوستم ندارند و بعضیای دیگه هم اگه من رو بشناسند دوستم نخواهند داشت(وباز هم احیانا...)خودت که بهتر از هر کسی این چیزا رو می دونی،آخه تو مقلب القلوبی واختیار همه ی دلا دست خودته.من ازت انتظار ندارم کاری کنی که همه دوستم داشته باشند،فقط ازت خواهش می کنم که مواظبم باشی تا کاری نکنم که باعث بشه آدمایی دوستم داشته باشند که تو رو دوست ندارند،آمین یادوست!(عجب آدمایی هستینا مگه نگفتم گوش نکنید؟!)

 ۲.زدیم بر صف رندان و هر چه باداباد :

بعد ازیک عمر گوشه گیری وگوشه نشینی وخیلی گوشه های دیگه  که بیشتر به زندگی پدران و اسلافمون در عهد حجرشبیه بودو کاملا بی شباهت به زندگی ماشینی ومدرن این دوره وزمونه،تصمیم گرفتم از اتاق تنهاییم پنجره ی این وبلاگ رو به سمت دنیا باز کنم و...،باورکنید اون قدر از مظاهر زندگی ماشینی دورم که مثلا هنوز نتونستم خودم رو راضی کنم تا برای گرفتن گواهینامه ی رانندگی اقدام کنم(اصلا به رانندگی علاقه ندارم)تا چند ماه پیش هم فرق بین مانیتور و کیس وکی بورد و چرا برد وکجا برد رو نمی دونستم(الانش هم نمی دونم)حتی حاضر نبودم بهشون فکر کنم چه برسه به راه اندازی وبلاگ و...،تا این که یک بخشنامه  اومد که همه ی کارمندا رو مجبور می کردتو کلاس های آموزش رایانه شرکت کنند وگر نه عدم تمدید قرارداد و از این جور تهدیدای اداری.خلاصه اگر چه اون کلاس ها سه چهار جلسه بیشتر دووم نیاورد و اون بخشنامه هم عملیاتی نشد،حداقل این یک خوبی رو داشت که برای اولین بار من مجبور شدم بشینم پای سیستم و...

 ۳.تشکر از رفقای با صفا:

با این که تا به حال هیچ حضوری در دنیای مجازی ودر جمع اهالی وبلاگ نویس نداشتم،تو این چند روزه متوجه شدم که بعضی از دوستای با صفا بدون هیچ چشم داشتی مهربونی شون رو نصیبم کردندو تو وبلاگشون از بعضی نوشته های من اسم بردن و اونا رو معرفی کردند، در همین جا از همه شون تشکرمی کنم و سعی می کنم در اسرع وقت این تشکر رو به صورت شخصی هم انجام بدم.

 ۴.و اما اصل مطلب:

از این به بعد (به شرط ادامه ی حیات وهزاران شرط شناخته شده وشناخته نشده ی دیگه)سعی می کنم با هفته ای یک شعر(غزل)به روز باشم و چشم انتظار نظر های شما رفقا.البته از شعرهای قدیمی ترم احتمالا از کتاب "این سنگ قبر،کادوی روز تولدت" (مجموه غزل،۱۳۸۳) شروع می کنم ومیام جلو تا برسیم به کتاب "آخرین دقیقه های آخرالزمان"(مجموعه غزل های به هم پیوسته،۱۳۸۶)وشعر های جدیدتر و جدیدتر و...،شاید از کتاب "شب منظومه ها"(مجموعه غزل های شاعران جوان کرج،۱۳۸۷)که چند وقت پیش جمع آوری کردم وبه چاپ رسیدهم استفاده کنم،البته همون طوری که گفتم: شاید!

 ۵.و یک نکته ی حاشیه ای :

بعد ازچاپ کتاب شب منظومه ها حرف وحدیث هایی به وجود اومد که شاید بد نباشه در همین جا با ذکر چند نکته ی کوچیک یک خرده شفاف سازی بشه:

الف:خواهش می کنم دیگه این قدراز اسم کلیشه ای ونخ نمای کتاب ایراد نگیرید ،چرا که اسم پیشنهادی من "با یک شناسنامه ی بی اسم "بود که مورد تایید شورای نظارتی حوزه هنری (ناشر)قرار نگرفت . البته بگذریم از این که هر چقدر از دوستان همشهری خواهش کردم که برای  این مجموعه اسم خوب پیشنهاد کنند فقط شوخی شون گل کرد و ...،شاید در اعتراض به این تغییر،همین اسم رو بذارم روکتاب بعدیم .

ب:خوشبختانه هیچ شعر یا شاعری به این مجموعه تحمیل نشد ولی متاسفانه از تعداد شعر های برخی از دوستان علی رغم میل باطنی من  با نظر شورای نظارت حوزه هنری کاسته شد که فقط می تونم بگم حیف از اون شعر های زیبا که مخاطبین جدی شعر از خوندنشون محروم شدند.پس دیگه در مورد کم وزیاد بودن شعر های این شاعر و اون شاعر هم  ...،البته بعضی از دوستان هم علی رغم توانایی های غیر قابل انکارشون عمدا یا سهوا  خیلی با من هم کاری نکردند که ازشون اسم نمی برم ولی خواهش میکنم دوستانی که از اصل مطلب اطلاع دقیقی ندارند در این مورد زود قضاوت نکنند(به عنوان مثال فقط به چند مورد اشاره میکنم : ارسال مثنوی برای چاپ در مجموعه غزل،ایراد وزنی،انتخاب غزل های معمولی و ضعیف توسط خود شاعر و عدم ارائه ی غزل های خوبی که قبلا از او شنیده بودیم،وجود مطالب غیر اخلاقی،بد قولی های مکرردر ارسال آثار و ...)

ج.برخی از دوستان خودشون رو کرجی نمی دونند ودر منابع مختلف خودشون رو به عنوان شاعر سایر شهرها معرفی می کنند،حتی وقتی در کرج هم (سه  چهار سالی)بودند به اسم دیگر شهرها در جشنواره ها و کنگره های کشوری شرکت می کردند،پس چه لزومی داره که ما بخوایم مجبورشون کنیم کرجی باشند؟!؟!پس لطفا در این مورد هم ...،ضمنا فکر نمی کنم اومدن شعرهای دوستانی مثل مهدی مردانی که دو سه سالیه از کرج رفته و تقریبا تمام عمرش رو در کرج زندگی کرده و همه غزل هاش هم در کرج سروده شده و هنوز هم در شب شعر های کرج حضور پیدا می کنه و همه ی عالم وآدم از جمله خودش اون رو به عنوان یک شاعر کرجی می شناسن در این مجموعه اشکالی داشته باشه،داره؟!

د.این هم اصلی ترین موردی که نیاز به  توضیح داره:با توجه به تایید نشدن ۶ شعر از ۷ شعری که از دوست خوبم سید مهدی موسوی انتخاب کرده بودم(و بی نتیجه موندن تلاش های من در اثبات بی مشکل بودنشون )بعد از مشورت با خود مهدی قرار بر این شد که یا همه ی شعر ها باشند ویا اصلا هیچ شعری از او در مجموعه نباشد ومن این موضوع رو به ناشر اعلام کردم و اون ها هم قول دادند همین کار رو کنند.اما پس از چاپ کتاب در روزی که مراسم رونمایی کتاب در کرج برگزار می شد،پس از ورودم به سالن، اولین کسی که به سمتم اومد دیگر دوست عزیم مجید معارف وند بودکه با ناراحتی گفت ۲ تا شعر به اسم او چاپ شده که از شعر های او نیست،راستش اول فکر کردم داره شوخی می کنه اما بعد از دیدن کتاب در عین ناباوری متوجه شدم که متاسفانه آن ۲شعر از شعر های سید مهدی موسوی است که به دلیل اشتباه ناشر(عمدی یا سهوی بودنش رو فقط خدا می دونه وبس!)به اسم مجید معارف وند چاپ شده که من در همون جلسه این مطلب رو اعلام کردم و حاضرین هم اصلاحش کردند.الان هم از همه ی کسانی که کتاب به دستشون رسیده خوا هش می کنم غزل های شماره ۵۳و۵۴ کتاب رو به اسم آقای موسوی ثبت کنند(البته این نکته رو فقط برای اون دسته از دوستانی نوشتم که شناخت کافی نسبت به این دو نفر ندارند وگر نه همه ی اونایی که مهدی ومجید رو می شناسند خوب می دونند که این دو شاعر  در سبک وسیاق شعری خودشون اون قدر توانمند هستند که نیازی به شعر های دیگران نداشته باشندو این فقط یک اشتباه از سوی ناشر بوده که شاید خیلی هم قابل بخشش نباشه). 

 ۶.و بالاخره شعر:

:از این غزل به عنوان مقدمه و با همین اسم(غزل ـ مقدمه)در کتاب این سنگ قبر کادوی روز تولدت ،استفاده شده،پس لطفا در همین حد هم ازش انتظار داشته باشید(در حد مقدمه ی یک مجموعه غزل که از قضا خودش هم غزل از آب در اومده).

غزل ـ مقدمه

دوباره شنبه شد،شروع هفت روز ترس و دلهره،شروع هفت روز اضطراب                                                                               

شروع درس های منجمد که "v" نماد سرعت است و"a" نمادی است از شتاب

شروع راه خانه تا به مقصد همیشگی و شب که شد درست عکس این مسیر                                                                        

شروع صبح ،ظهر،شب،بخر،بخور،بپاش،بعد هم برو بغلت توی رختخواب

شروع روزمرّگی گربه های خانگی و سطل آشغال های روز قبل                                                                                            

شروع کار پارک ها و عده ای حشیشی و چهار پنج بچّه و یکی دو تاب

شروع عشق های لحظه ای و طرز زندگی فقط برای یک غریزه و...،همین!                                                                               

لباس ها و کفش های هر چه مد شده،قیافه های تازه و مدل جدید وباب

شروع من فقط یکی دو روز با توام ،وبعد می روم سراغ سوژه ای جدید                                                                                           

تو هم برو مزاحمم نشو،سوال هم نکن که من به هیچ یک نمی دهم جواب

شروع جمله های پوچ وبی دلیل ،جمله های از سر زبان ،نه از صمیم قلب:                                                                                 

نه زندگی بدون تو برای من جهنم است وپر شده ست از شکنجه و عذاب

شروع جمله های باد هر طرف که می وزید(هفته ای رفیقتم ،وهفته ای:                                                                                    

نه من نمی شناسمت،چرا سراغ دیگران نمی روی و روی من نکن حساب)

شروع دست من نبود ، خود به خود خراب شد،ویا که شانس هم به ما نیامده                                                                              

شروع اشتباه ها و چند دسته گل که می شود به یک بهانه دادشان به آب

شروع روزنامه های ضدّ هم(فلان وزیر این چنین و آن چنان،جناحمان،                                                                                          

جناحشان و تیتر های آن چنانی و برای جلب این جناب وآن یکی جناب)

شروع فقر عده ای کثیر و ثروت کلان برای عده ای قلیل،بی دلیل!                                                                                             

یکی برای شام می خورد کباب و آن یکی از آه و دود سینه اش شده کباب 

و شنبه ونماز و مسجد وهمین شناسنامه هایمان که مدرکند مومنیم                                                                                         

و  شنبه وعبادت وقبول بندگی،ولی به عشق حوری و بهانه ی ثواب

شروع شاعران مثل من کلیشه ای و همچنین دچار مشکلات ریشه ای                                                                                  

(غزل بدون قافیه،بدون بیت ناب،یا سپید های بی حساب وبی کتاب)

وشنبه،شنبه ،شنبه های مثل هم ،که آن شبیه این و این درست مثل آن                                                                                   

شروع هفت روز نحس ،هفت روز ترس و دلهره،شروع هفت روز اضطراب.

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی زارعی در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 15:30 |
class =menu>



 طراح قالب: علی دهقانی

Powered By
BLOGFA.COM